
تا چند روز پیش به این فکر می کردم که سال پیش چقدر سال بدی بود، و امسال چه سال خوبی! ولی حالا به این نتیجه رسیدم که امسال هم با سال قبل و سال های قبل تر هیچ فرقی نداشته و نداره...
آخرین روزای تعطیلات عید از یکی از دوستام این اس ام اس رو دریافت کردم :
المجید/الکریم/الوحید/الاحد/الصمد/الغدی/المالک/الرحمن/الرحیم
"الله همه جا هست"
برای 9 نفر بفرست. فردا خبر خوبی بهت می رسه. اگر کوتاهی کنی تا 9 سال بدشانس می شی. حقیقت داره! برای فرستادن نام خدا، ریسک نکن!
آدم خُرافی ای نبودم،... ولی الان با اتفاقاتی که بعد از اون روز پشت سر هم افتادن، دیگه اعتقاد پیدا کردم! هرچند، بعد از این اس ام اس، زندگیم تغییر نکرده! از اول بدشانس بودم!
تقصیر کسی نیست، سرنوشت منم این شکلییه و کاری بجز کنار اومدن از دستم بر نمی یاد...
رنجش من از این نیست، ازعذاب کشیدن و تنها بودنم نیست، با اینا سال هاست کنار اومدم، بی قراری و ناراحتی من از اینه که تو این سرنوشت نکبتیم، که فرداش از امروز بد تره، بهترین و عزیزترینام هم درگیرند. حالا دیگه تحمل اون دنیا برام بهتر و آسون تره، آخه اون وقت فقط فقط خودمم که تو جهنمم،زنده بودن و مردنم هر دو جهنمه ولی اگه بمیرم، این فقط منم که عذاب می کشم؛ و دیگه عزیزامو شریک این عذاب نمی کنم. تحمل عذاب اون دنیا برام آسون تر از اینه که دوست داشتنی ترین کسام درگیر مشکلاتم بشن، آسون تر از دیدن رنجش اونایی اند که عاشقونه دوسشون دارم...هنوز جرات خودکشی ندارم...ولی تنها آرزوم مردنمه...بعد اون دیگه هیچ چی برام مهم نیست...
خدایا من چرا این همه بد شانسم، بدبختم! آخه چرا خدا! می دونم، می دونم که نتیجه ی اشتباهاتمه! اشتباهم! ولی من هیچ وقت قبول نمی کنم که این کار من اشتباه بود. مگه چی کار کردم! اشتباهی نکردم ولی تاوان اشتباه نکردمو دارم می دم! برام مهم نیست!...آخه عادت کردم...، آره عادت کردم...هرچی دلخوشی دارم ازم میگیری...تنها چیزی که برام مهم بود ، تنها کسی که برام مهم بود، اونم ازم گرفتی...عیبی نداره، ولی این انصاف نیست، انصاف نیست...
تا چند روز پیش که فکر می کردم امسال پر آرامش ترین روزها رو بدون هیچ دلهره و هیچ نگرانی ای پشت سر گذاشتم و امیدوار به روزهای بهتر و بهتر بودم، تصمیم داشتم روزای پر از غصه و روزای بد گذشته رو با هرچی خاطره ی تلخ و شیرین دور بریزم...تصمیم گرفته بودم امروزمو بهترین به آخر برسونم و به فردای خوبی فکر کنم... ولی الان میبینم که همش توهمی بیش نبوده! برای همه مایه ی عذابم...هیچ کاری از دستم بر نمی یاد...یکی از کوچیکترین تصمیمام این بود که وبلاگمو حذف کنم و دوباره از نو، یه وبلاگ پر انرژی و پر از شادی با قلبی پر از آرامش و لبخند ی همیشگی بسازم، ولی چی شد؟!...با چشای گریون، با قلبی شکسته، و دلی پر از ناامیدی ازتون خداحافظی میکنم...برای هیشکی هیچ آرزویی ندارم، آخه می ترسم مشکلات من یقه ی شما رو هم بگیره!
خواسته و نا خواسته خیلی ها از من رنجیدن، حرفی ندارم جز این که... حلالم کنین...
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
خداحـافظ هميــن حـالا،هميــن حــالا که من تنــهام
خداحـافظ به شرطی که نفهـمی، تـــر شده چشمــام
خداحـافظ کمــی غمگيـن، به يــاد اون همــه ترديــد
بـه يــاد آسمونـی کـه، منــو از چشــم تـو می ديــد
اگــه گفتم خداحافظ، نـه ايــن کـه رفتنت سـاده ست
نه اين که می شه باور کرد، دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واســـه ايــن کــه نبنــدی دل بـه رويــاهـا
بدونـی بی تــو و بـا تـو همينــــه رســــم ايـــن دنيا
خداحافظ ؛ همين حالا

